تبليغاتX
دلتنگی های یه عاشق

دلتنگی های یه عاشق

ای فرشته مهربانی

اگر تو بودی نمی گذاشت اینگونه باران غم ببارد

اگر تو بودی نمی گذاشتی اینگونه باغبان

باغ تنهایم را تنها تر از این بگذارد

کجایی ای اسوه ی محبت کجایی ای

 سر مشق رهایی

برگهای امیدم همه زرد شده اند

اگر تو بودی نمی گذاشتی اینگونه شود

اگر شوده بود اشک هایت را همچون باران بر

سرباغم می ریختی

اگر تو بودی نمی گذاشتی اینگونه ابر تردید بر باغ

دلم سایه افکنددلت را سپری می کردی

حالا وقتی امدی جانم را قربانی قدمت می کنم

تا بدانی که فقط مجنون عاشق لیلی نبود

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت15:45توسط هانا | |

گاهی جز درد دوست داشتن چیزی برات نمی مونه

دلم گرفته دلتنگم شاید غمگین هم باشم هرچی هست حالم خوش نیست.

یه زمانی از خودم میپرسیدم دلتنگی چه جوریه؟چه رنگیه؟حالا خودم به جواب رسیدم

با تمام وجودم دلتنگی رو احساس می کنم اره دلتنگی حس و حال و رمق رو ازت میگیره

دلتنگی رنگ نداره مثه مه می مونه!حال یک ادمی رو دارم که وسط جاده مه گرفته گیر

افتاده نه می تونه بره جلو نه می تونه برگرده عقب همون جا می شینه به امید اینکه هوا

افتابی بشه...

امید

خدایا امید هیچ کسی و نا امید نکن دلم گریه می خواد اونقدر که تمام غصه ها و دلتنگی هام

و اشک کنم شاید اروم بشم احساس می کنم تمام دنیا می خوان باهام بجنگن!و من توانایی

ایستادن جلو هیچ کسی و ندارم حتی تو هم می خوای باهام بجنگی می برنده باشی غافلی که

از همون اول تو برنده بودی و من باخته بودم از همون روز اول از همون نگاه اول من باختم

با تموم سادگی و بچگی بدون هیچ بهونه ای دلم وباختم دادمش به تو و حالا بی خبر از تو دلم

دور از تو دلم!تنها موندم هیچ کسی نمی تونه جای خالیتو پر کنه و من همچنان تنهایی رو تجربه

می کنم .وقتی که بغضم می ترکه وقتی که اشکامو پنهون می کنم و ناله ام رو خفه تنهام و نیستی

که اشکام و پاک کنی و ارومم کنی نیستی و نبودی ...

خسته .تنها .دلتنگ. تو به من بگو چی کار کنم ؟       

 

بی تو توی این شبها گریه ام دیگه در نمیاد

حرف غم انگیز دلم جز تو کسی رو نمی خواد

از چی بگم تا دل من لحظه ای اروم بگیره

دیو سیاه غصه ها توی کدوم شب میمیره؟

از چی بگم وقتی دلم از دل تو دور میمونه

وقتی که قلب پاک تو هیچی ازم نمیدونه

 

میخونم به خدا میخونم از چشمای معصوم تو حرفای تو رو میدونم به خدا میدونم اونکه جدا کرده

روحم و قلب تو رو !!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت16:12توسط هانا | |

دیدی اخرش تابستان انقدر غصه ی ما رو خورد که پاییز شد !ببین تو یادت نیست ما کجای دفتر خاطرات پاییز سال گذشته نوشتیم و زیرش را مشترکا امضا کردیم که سرخی ما از تو و زردی تو از ما ؟که هنوز مهر نشده روی خط روی خط نه چندان صاف سرنوشتمان زرد کشیدند. خلاصه از قدیم و دور گفته اند و می گویند که پاییز فصل عاشقهاست و آذر آتش گرفته هم فرزند سوم همین پاییز بود که ما را به این روز نمی دانم چه رنگی نشاند! به عاشقی ام یقین دارم که می نویسم و گمان می کنم اگر تبریک تولد پاییز را ننویسیم باید به عاشق نبودنت یقین کرد.مهم نیست اصلآ فدای سرت که یک تابستان دیگر گذشت و باز هم معجزه نشد به قول خودت صبر را با وفاداریمان تا پاییز بعد شرمنده می کنیم شاید از بس رو سفید شدیم پاییز آینده جای باران برف در سرزمینمان بارید.

 

کی گفته پایییز اونه که باد برگهرو می ریزه

واسه کسی که عاشقه تموم سال پاییزه

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت15:41توسط هانا | |

امشبم مثل خیلی شبای دیگه یه هاله ی اشک چشمامو پوشونده و
یه نم بهاری گونه هامو تر کرده
یه لکه بزرگ غم صفحه ی سفید ذهنم و به تاریکی کشونده و
یه حسرت عمیق مدام توی سینه م چنگ می کشه
حسرت روزای با  تو بودن شبامو بی ستاره کرده و
تصور روزای بی تو بودن از روزام یه شب خاکستری ساخته
آره باورش سخته
ولی باید باور کنم که بهار با تو بودن بالاخره خزون شده و
عادت لمس دستات برای همیشه اسیر چمدونای خاک گرفته خاطرات شد
چطور می شه نشست و دید و دم نزد
وقتی که آرزوهات یکی یکی رنگ می بازن و زندگی سیاه قلمت کم رنگ و کم رنگ تر میشه
منو ببخش اگه کم رنگم
منو ببخش اگه هنوزم دوست دارم

 

+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت20:12توسط هانا | |

اجازه؟
میخوام پرواز کنم
اجازه؟
میخوام داد بزنم
اجازه؟
من آزادم تا عاشقانه دوستت داشته باشم
اجازه؟
دوستت دارم
اجازه؟
-
اجازه بی اجازه وقت شما تمومه
-
ولی من عاشقم
-
عاشق؟
-
آره عاشق!
-
تا حالا همچین اسمی نشنیده بودم!
اسم جالبی داری
حتما خیلی مهم هستس که اینجور حرف میزنی
چند سال حبسی؟
-
ابد
-
خیلی خب تو آزادی
-
اجازه؟
-
بله؟
-
میشه عاشق بمونم؟
آخه من دوسش دارم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت20:20توسط هانا | |

دختری بود عاشق همه چیز
عاشق شعرهای دفتر خود
عاشق دوستهای کودکی اش
خنده های قشنگ مادر خود

عاشق شعرهای حافظ بود
دوستدار مسافر سهراب
زیر لب عاشقانه های بنان،
اهل موسیقی و لباس و کتاب

روسری های آبی تیره
چادر ناشیانه ای بر سر
زیر پایش زمین خاکی و سرد
توی فکرش جهان بالا تر

بوی گل، بوی نم نم باران
مست می کردش و سبک می شد
فوری از لاک در می آمد
و بعد
مثل یک بچه صاف و رک می شد

گاه حتی تمام شبهایش
به تماشای آسمان می رفت
آرزوی ستاره بودن داشت
در خیالش به کهکشان می رفت

فکر می کرد می شود آدم
یک عقاب بلند پا باشد
فکر می کرد ظرفیت دارد،
عاشق مردم و خدا باشد

دخترک....بگذریم احمق بود
شایدم...نه! دچار بیماری
مثلأ یک هراس مزمن داشت
مثلأ یک جنون ادواری

آخرش را ولی نمی دانید
که کجا رفت و با خودش چی کرد
دوستانش همیشه می گفتند
آخه او چطور قاطی کرد؟

آخرش را درست فهمیدید
قاطی ازدحام مردم شد
بین انباری از محبت و عشق
مثل یک دانه سبک گم شد

با خودش عهد کرد بر گردد
به همان روزهای بارانی
به همان خنده های از ته دل
به همان حال و روز انسانی

با خودش عهد کرد...
بگذاریدباقی اش را خدا رقم بزند
آفتاب و ستاره بود و زمین!!!
دخترک رفت تا قدم بزند...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت15:30توسط هانا | |

                               **********************************

                              *********************************

           **************************************************

                     **********************************************

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت12:18توسط هانا | |

                               **********************************

                              *********************************

           **************************************************

                     **********************************************

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت12:18توسط هانا | |

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را در تمام آن منطقه دارد . جمعيت زيادي جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود . پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند . مرد جوان ، در كمال افتخار ، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت . ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت : اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست ؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند . قلب او با قدرت تمام مي تپيد اما پر از زخم بود . قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود. اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد . در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود . مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد . مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت : و حتماً شوخي مي كني ... قلبت را با من مقايسه كن ؟ قلب تو ، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است / پيرمرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر مي رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم . مي داني ، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام ، من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام . گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام . اما چون اين دو عين هم نبوده اند ، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند ، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند . بعضي وقتها بخشي از قلبم ر به كساني بخشيده ام اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند . اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه درد آورند اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها ي عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام پر كنند . پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟؟ مردجوان بي هيچ سخني ايستاد . در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد . پيرمرد ان را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت

 

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت21:30توسط هانا | |

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست
...

برای تويی كه احسا سم از آن وجود نازنين توست
...

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد
...

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است
...

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی
...

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی
...

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است..


...
تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است برای

برای تويی كه قلبت پـا ك است
...

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است
...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است
...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است
...

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است
...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است

+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت12:23توسط هانا | |

رسیدن ماه رمضان را به همه هم وطنان عزیز تبریک می گویم!

التماس دعا!!!!!!!!!!!

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت13:24توسط هانا | |

امروز می خوام داستان یک عشق پاک واستون بگم:

مورخ:1386/7/9

شب قدر بود اون روز خیلی احساس خستگی تنهایی وناامیدی می کردم!

یک گوشه از حیاط مسجد نشسته بودم و توی حال و هوای خودم بودم! غافل از

اینکه قراره امشب یکی ازاتفاقای بزرگ زندگیم واسم پیش بیاد!

سنگینی نگاهی و روی خودم احساس می کردم نا خود اگاه کتاب دعا بستم

به طرف اون نگاه بر گشتم دقیقا یادمه که چند لحظه هر دومون به یک دیگه

ذل زده بودیم دلم لرزید دستام یخ شده بودن قلبم تند تند میزد این حالتارو توی

کتابا همیشه می خوندم ترسیدم که عاشقت شده باشم واسه اینکه این اتفاق نیفته

سرمو انداختم پایین شروع کردم به خوندن دعا جوشن کبیر چه خوندنی فقط

نگام روی کتاب بود تموم حواسم به اون چشایی هنوزم سنگینیشون و احساس

می کردم بود که چه معصومانه بهم ذل زده بودند!

فردا با خستگی تمام رفتم مدرسه همه حواسم پیش اون غریبه بود!

یک هفته از اون ماجرا می گذشت منم کم کم داشتم فراموشش می کردم که دوباره

دیدمش وای همینجوری نگاش می کردم باورم نمیشد این همونی که من توی مسجد

دیدم کلی تیپش تغییر کرده بود اومد کنارم بهم اهسته توی گوشم گفت دوستت دارم

داغ شدم اونی که یک هفته تمام خوابشو می دیدم بهم می گفت دوستت دارم بهش

گفتم نه نمی تونم یکی دیگه توی زندگیم قبول کنم گفتم دوست ندارم داشتم دروغ

می گفتم گفت خواهش می کنم این شماره منه بهم زنگ بزن نذار بیشتر از این پا

روی این غرور لعنتیم بزارم!اینو گفت رفت 4روز بعد ابجیم بهش زنگ زد وقتی

فهمیدم این کارو کرده یخ کردم اینجوریا عشق من و اون شروع شد

حالا هر کس که این متن و خونده واسه عشق پاکمون دعا کنه محتاجیم به دعاهای

شما عزیزان!!!!!

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت21:48توسط هانا | |

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت16:40توسط هانا | |

نمي دانم چه زماني مي آيي ...

نمی دانی هر روز که مي گذرد چشم انتظاري من بيشتر مي شود

آيا دلت همچون دل من که در پيش توست ، در گروي من است ؟

آيا در انتظار ديداري آغازين با من هستي؟

فرصتهاي من گذشتند ، اما براي آن ها دلم تنگ نشد

اما هر لحظه دلم براي تو و آمدنت تنگ مي شود

آيا دل تو هم براي اين دلتنگ عاشق تنگ مي شود ؟

نمي دانم چه زماني مي آيي ...

و مرا از اين غربت سردي که وجودم را فرا گرفته رها مي سازي

باز هم نمي دانم ... اما بدان غربت دلم تنها تو را مي خواهد و بس!!!

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت16:25توسط هانا | |

عزیزم خیلی وقته که ازت خبری ندارم و الان دارم می نویسم یه دنیا غم توی دلم تلنبار شده

می نویسم شاید یه ذره از دردم کم بشه

هنوز که قرارمون و یادت نرفته که هرشب وقتی که همه خوابن بریم رو به اسمون و درد دلامونو به ماه بگیم

عزیز من مهم نیست که من و تو از هم دیگه دوریم ما از راه قلبامون به همدیگه نزدیکیم!هر شب به خودت می گفتم شب بخیر

اما الان قاصدکو واسطه کردم که بیاد روح ماهتو ببوسه و بگه عزیز دلم شب بخیر!

بعدشم به یاد قبلنا یه تفال به حافظ می زنم!یادت همیشه واسه عشق پاکمون حافظ باز می کردیم

چه دنیایی داشتیم همه دیگه می خواستن عشق پا کمونو لکه دار کنن!

من که هرشب به یاد قدیما واسه عشق پاکمون حافظ باز می کنم تو چی این کارو می کنی؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت10:6توسط هانا | |

مهربانم باور کن عشق کيفيت پنهاني است
که ما در ته مانده زندگي مان آن را از بهشت به زمين آورده ايم

و چه ثروتي بالاتر از اين؟

آن کس که اين را دريابد باوقار در دنيا قدم ميزند
باوقار مي انديشد
باوقار زندگي ميکند و باوقار ميميرد
و آنکس که اين را نميداند
در تاريکي ميميرد

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت14:33توسط هانا | |

خدایا دیگه خسته شدم...آخه مگه من چه گناهی کردم که باید این همه عذاب بکشم....

خسته شدم از این همه حرف و حدیث...از اینکه همش فکر کنم یکی ازم دلخوره...از اینکه تحقیر شم...از

اینکه به خاطره چیزایی که ندارم تحقیر شم...از اینکه به خاطر ندونم کاریه دیگرون من مجازات شم...از

اینکه هر وقت حرف دلمو به یکی میگم تنهام میذاره......

خدایا دیگه بریدم... دیگه تحمل این زندگیه کثیفو ندارم...زندگی ای که هر کی هر جور که می تونه ضریه

میزنه بهم...

خدایا دیگه تحمل این زندگی رو ندارم...ای کاش منم از شر این زندگی نکبتی خلاص می شدم...حداقل

این روزا رو نمی دیدم...

خدایا تو بگو من چی کار کنم...همش دارم بد بیاری میارم....به خدا منم آدمم...همش میگم عیبی ندارم

این روزام تموم میشه..... ولی نمیشه....نمیشّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّه...

درسته منم اشتباه کردم...ولی تا کی باید تاوانشو پس بدم....تا کی؟.... به خداوندیه خودت قسم

میخورم خدایا...من به خاطر اون از زندگیش اومدم بیرون...ولی اون نمی فهمه ...از هر راهی که می تونه

تحقیرم می کنه...دلمو میشکنه....ولی من .... اونقدر واسش ازرش قائلم که حتی نم تونم با یه حرف

کوچولو دلشو بشکنم(چون اولی عشقه اولم بود.چون واقعا واسم مقدس بود...)می دونم اگر اینارو بخونه

بازم میخواد تحقیرم کنه...بازم می خواد بگه دیگه به من فکر نکن...ولی من دیگه بش فکر نمی

کنم....فقط نمی تونم قبول کنم که اون یه دفه اینطوری شده...نمی تونم...

خدایا آخه یه آدم چقدر میتونه سنگدل باشه که بعده اون همه حرف...بگه من تو رو دوس نداشتم من

یکی دیگرو دوست داشتم....

خدایا دارم دیوونه میشم....اینارو به کی بگم که درکم کنه......به کی....

خدایا تو داری اشکامو میبینی....تو یه کم آرومم کن...تو بگو چی کار کنم...

دیگه حتی نمی تونم باور کنم که یکی واقعا دوستم داره...میدونم منم دل خیلییارو شکستم (تو این

مورد)ولی من نمی خواستم بعده اینکه بهم دل بستن ترکشون کنم....

خدایا خودت بهم یه قدرتی بده که بازم بتونم به یکی از بنده هات اعتماد کنم...می دونم اونیم که منو

واقعا دوست داره از دستم ناراحته...ای کاش اینارو می خوند تا یه کم بهم فرصت می داد که به خودم

بیام...شاید اون موقع بتونم لایق این همه دوست داشتنش باشم...

خدا تنهام نذار...خودت کمکم کن.....

 

+نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت19:19توسط هانا | |

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت21:19توسط هانا | |

 

نميخواهم بميرم ،حال كه عاشق شدم دگر نميخواهم بميرم .

اي فرشته مرگ اندكي صبر كن ،هنوز به او كه عاشقش شده ام نگفته ام دوستش دارم .هنوز نگفته ام چشمانم منتظر يك نگاه اوست ،هنوز نگفته ام زندگي بدون او برايم محال است ،هنوز نگفته ام تنها بهانه نفس كشيدن هايم اوست،هنوز نگفته ام هر سپيده دم تنها به ديدار او بيدار ميشوم و هرشب با خيال چشمانش ميخوابم ،هنوز نگفته ام دوست دارم در آغوشش بگيرم و تنها در آغوش او بميرم

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت17:30توسط هانا |

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت13:30توسط هانا | |

آدم هايي که در ظاهر بسيار مغرور و خونسردند در باطن بسيار عاطفي و شکننده اند و

سر سنگيني بعضي ها شايد از آن ناشي شود که آنچه در سر دارند به زبان نمي آورند!!!!

چرادر جايي که همه ميلنگند همه بر فردي که نمي لنگد ميخندند؟!

بايد حتمآ بلنگد

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت13:20توسط هانا | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت16:11توسط هانا | |

 

چشمانت را براي زندگي مي خواهم

 اسمت را براي دلخوشي مي خوانم

 دلت را براي عاشقي مي خواهم

صدايت را براي شادابي مي شنوم

 دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم

      عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم

                                    و خودت را نيز براي پرستش

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت16:10توسط هانا | |

آنگاه که غرور کسي را له مي کني،
آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني،
آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،
آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ،
آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،
آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ،
مي خواهم بدانم، دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا
کني؟ بسوي کدام قبله نماز مي گذاري که ديگران نگذارده اند

اخه چرا این دنیا اینقدر بی وفا شده؟یکی جوابمو بده؟ چرااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت16:1توسط هانا | |

یادت نره که یاد تو همیشه همراه منه

یادت نره که خواستنت مثل نفس کشیدنه

یادت نره که آینه از طپش تو روشنه

یادت نره نبودنت جونمو آتبش می زنه

بغض تو یاس پرپره دوستت دارم یه عالمه

دل واسه تو دربه دره یادت نره یادت نره

عاشق تو فقط منم از همه دیوونه ترم

ناز تو رو خوب می خرم عاشقتم عاشقتم

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت8:27توسط هانا | |

من هستم و تو هستی و یک فاصله بین ما!

من تنها هستم و عاشق هستم و دلتنگ یار!!

لحظه هیی بود هر موقع دلتنگت می شدم کارم بود اشک ریختن و غصه خوردن!

مدتیست که دیگه دلتنگ نمیشم اخه بر سجاده عشق سجده می کنم و تورو دعا میکنم!

با خدا رازونیاز می کنم!

اخر سرم یه سجاده خیس به جا میمونه با یه دل خالی از درد و دلتنگی!

کار من شده شب و روز راز و نیاز باخدا دو چشم خیس و یه دل خالی از درد سهم

من از دیدار با اوست!

سجده می کنم در برابرش که من و تو رو یاری می ده میدونم ما رو بهم می رسونه!

من که امیدوارم به روز های اینده به روزهایی که مال هم باشیم امید داشته باش خدا

به ما عاشقاست!

منم و شب روز رازو نیاز با خدا اخه یه دل پر راز هست و تو هست تنها نیازمنی!

بعد ذکر کلام خدا نام پاک تورا زمزمه میکنم برای کی؟خوب برای خدا برای دلم!

ما رو بهم برسون ای بخشنده ترین ای مهربون عالم!

اخه ما تنها امیدمون تویی نا امیدمون نکن اخه تویی که می تونی ما رو به اوج

خوشبختی برسونی!!

عشق ما پاکه قبله ما مقدس!به نظر من این زیباترین لحظه عاشقیست!

وقتی این دردو دلا رو با خدا می کنم اروم میشم حس می کنم فقط اون که درد من و

می فهمه اخه فقط اون که می فهمه چه ارزویی دارم !

عشق ما مقدس همین برای من و تو بسه به خدا بسه!

سجده می کنم دربرابرش دعا می کنم تورو راز دلم و بهش می گم ازش می خوام

که من و به تنها ارزوم که رسیدن به تو است برساند!!

امین!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت8:10توسط هانا | |

تو بهتر از هر کس مي داني درون من چه مي گذرد

و حتي عشق را در چشمان عطش زده ام ديده اي ...

تو مي داني که اگر قلبم هنوز تپش دارد به خاطر وجود توست

حتي زماني که تو را مي بينم تپش قلبم رو به فزوني مي گذارد

و مرا ياراي مقاومت در برابر تپش تند تند قلبم نيست ...

تو مي داني که هر روز به انتظار آمدنت ثانيه شماري مي کنم

و تا تو را در کنار خود احساس نکنم يک لحظه آرام و قرار ندارم ...

تو مي داني و همه مي دانند که اگر هنوز نفس مي کشم از برکت وجود نفسهاي توست

که تاکنون اميد زندگي را به قلبم هديه کرده است

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت14:20توسط هانا | |

یه شهر یه شهر شلوغ یه آسمون یه آسمون تاریک یه سکوت یه آرامش و یه اظطراب و در اوج تاریکی یه نور ,نور ماه که کمک میکنه جلوتو ببینی کمک میکنه حتی پشت سرت را هم بیبینی ولی توی این شهر یه چیز دیگه ای آدماشو رنج میده اون ظلمت و تاریکیه شبه که باعث میشه درویی و دروغ و غروربه وجود بیاد در این وسط یه چیزی تنها داره گریه میکنه اون چیه ؟؟؟آره اون عشق که همه به بازبچه گرفتنش اون داره با تمام وجودش گریه میکنه آخه چرا چرا منو زجر میدی چرا منو تنها میذاری انگار فقط داره از یکی کمک می خواد آره داره خدا را صدا میزنه می گه چرا صدام را نمیشنوی چرا ...چرا ....چرا ......... ولی خوب نگاه میکنه توی روشنایی نور ماه خدا داره به حرفاش گوش میده ولی اون اینو نمیدید خدا داره با تمام وجودش به عشق گوش میده آخه خود خدا هم عاشقه اون عشقو درک میکنه اون هم مثل تموم عاشقا از صبر لبریزه

ولی توی این ظلمات و سکوت و آرامش و اضطراب در اوج تاریکی و روشنایی و تنهایی عشق یه چیزیه که همه دلشون به اون خوشه اون قسمته . قسمتیه که خدا برای هر کسی رقم زده ولی در این میان باز عشق به یه چیز دیگه ای دل خوشه اون داره به خداش میگه که اگه قسمت من توی این شهر اون نیست پس ازت می خوام که توی اون دنیا بهم بدیش خدا هم قبول میکنه

ولی هیچ کس نفهمید که قسمت عشق درآخر این همه سختی چه بود به غیر از اونی که خودش قسمتو رقم میزنه

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت14:13توسط هانا | |

اگه یک عشق توی این دنیا باشه اون تویی!اگه یک با وفا توی این دنیا باشه

بازم اون با وفا تویی!

یک حقیقت محض با بودن تو توی قلبم خوشبخت ترینم!با بودن توتوی دنیام حس

می کنم عاشق ترینم!اگه یک عشق جاودانه توی این دنیا باشه اون عشق تو قلب

منه!بهت افتخار می کنم!!!

ای عشق من تویی که مظهر پاکترینی.اگه یک عاشق توی این دوره زمونه باشه

اون منم!!می دونی چرا؟؟؟؟چون پاکترین عشق توی قلبم منه!

میدونی چیه تو بهترین هدیه از طرف خدا واسه منی!اگه این دنیا با ادمای

بی وفاش با قلبم و روحم مدارا نمی کنن ام تو میون اونها با محبت و عشقت

زندگی دوباره بهم می دی!تو که سرچشمه و عشقی!

اینک که اومدی قلبم شد مال تو مطمئن باش همیشه مال تو لحظه ای نمی زارم

از این که تو قلبمی پشیمون بشی!!

اگه یک دل دیونه توی این زمونه باشه دل منه که دیونه قلب مهربون توئه!!!

بشکن این سکوت عاشقانه رو با فریادت فریاد بزن نام مرا که با رعد صدات

هوای دلم بارونی بشه!!!!

اونوقت که هواش بارونی شد بیا زیرش!حسشون کن گرمی قطره های بارون

و که تو قلبم می باره رو می گم!!

تو مقدس ترین عشق تو این دنیایی مهم میست بقیه چی می گن مهم این که من

وتو مال همیم!هر کی هم هر چی می خواد بگه بگه!

اگه یک با وفا باشه اگه یک همدل واسه من باشه اگر یکی بتونه حرفمو

بفهمه اون تویی نه کسی دیگه اونی که تا ابد توی قلبمه تویی نه کس دیگه!!

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت14:9توسط هانا | |

اگه یک عشق توی این دنیا باشه اون تویی!اگه یک با وفا توی این دنیا باشه

بازم اون با وفا تویی!

یک حقیقت محض با بودن تو توی قلبم خوشبخت ترینم!با بودن توتوی دنیام حس

می کنم عاشق ترینم!اگه یک عشق جاودانه توی این دنیا باشه اون عشق تو قلب

منه!بهت افتخار می کنم!!!

ای عشق من تویی که مظهر پاکترینی.اگه یک عاشق توی این دوره زمونه باشه

اون منم!!می دونی چرا؟؟؟؟چون پاکترین عشق توی قلبم منه!

میدونی چیه تو بهترین هدیه از طرف خدا واسه منی!اگه این دنیا با ادمای

بی وفاش با قلبم و روحم مدارا نمی کنن ام تو میون اونها با محبت و عشقت

زندگی دوباره بهم می دی!تو که سرچشمه و عشقی!

اینک که اومدی قلبم شد مال تو مطمئن باش همیشه مال تو لحظه ای نمی زارم

از این که تو قلبمی پشیمون بشی!!

اگه یک دل دیونه توی این زمونه باشه دل منه که دیونه قلب مهربون توئه!!!

بشکن این سکوت عاشقانه رو با فریادت فریاد بزن نام مرا که با رعد صدات

هوای دلم بارونی بشه!!!!

اونوقت که هواش بارونی شد بیا زیرش!حسشون کن گرمی قطره های بارون

و که تو قلبم می باره رو می گم!!

تو مقدس ترین عشق تو این دنیایی مهم میست بقیه چی می گن مهم این که من

وتو مال همیم!هر کی هم هر چی می خواد بگه بگه!

اگه یک با وفا باشه اگه یک همدل واسه من باشه اگر یکی بتونه حرفمو

بفهمه اون تویی نه کسی دیگه اونی که تا ابد توی قلبمه تویی نه کس دیگه!!

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت14:8توسط هانا | |